تبليغاتX
اسیر عشق

اسیر عشق

جون مامانت نظرتو بگو

فقط یک معجزه

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید که برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه‌ی جراحی پرخرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر به آهستگی به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد، قلک را شکست. سکه‌ها را روی تخت ریخت و آن‌ها را شمرد، فقط پنج دلار بود. سپس به آهستگی از در عقب خارج شد چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود. بالاخره سارا حوصله‌اش سر رفت و سکه‌ها را محکم روی پیشخوان ریخت.

داروساز با تعجب پرسید: چی می‌خواهی عزیزم؟
دخترک توضیح داد که برادر کوچکش چیزی تو سرش رفته و بابام میگه که فقط معجزه می‌تونه او را نجات دهد. من هم می‌خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما این‌جا معجزه نمی‌فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما رو به خدا برادرم خیلی مریضه و بابام پول نداره و این همه‌ی پول منه. من از کجا می‌تونم معجزه بخرم؟

مردی که در گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول‌‌ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.
مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب! فکر کنم این پول برای خرید معجزه کافی باشد. سپس به آرامی‌دست او را گرفت و گفت: من می‌خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر کنم معجزه برادرت پیش من باشه. آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود..
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط پنج دلار!

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 20:37 ] [ شادی ] [ ]


اوفقط یک دختر معمولی بود همین....

حالا که بعد از دو سال همکاری به او نگاه می‌کنم زیبایی درونش مرا خیره می‌کند. این همه زیبایی در یک آدم؟ درست یادم هست، دو سال پیش بود. رئیس شرکت، نیاز خود به دو کارمند جدید را اعلام کرده بود و هر روز افراد زیادی به شرکت سر می‌زدند و پروسه استخدام را طی می‌کردند. در این بین و از میان این همه آدم فقط دو نفر باقی ماندند. اولی یک دختر معمولی بود. یک دختر معمولی با ظاهری معمولی، چهره‌ای معمولی، معلوماتی معمولی و خصوصیاتی معمولی. دومی اما یک دختر کاملا متفاوت بود. دختر متفاوت زیبا بود، خیلی زیبا، از آن زیباهایی که آدم را خیره می‌کند و همان لحظه هم عاشقش می‌شوی. دختر متفاوت، خوش لباس بود، ظاهر شیکی داشت، همان لحظه‌ی اول آدم را خلع سلاح می‌کرد.
 دختر متفاوت به محض ورود، همه‌ی دل‌ها را اسیر کرد. از زمان ورود او هیچ پسری دیگر نتوانست کار کند. او دل‌ربایی می‌کرد و همه دل می‌باختند. دختر متفاوت مهربان نبود، به موقع نمی‌آمد، بد اخلاق بود، با همه با تکبر و غرور رفتار می‌کرد، هیچ‌وقت برای کسی کاری انجام نداد، هیچ وقت به خاطر طعنه‌ها و کنایه‌هایش، به خاطر عصبانی شدن‌های بی‌دلیلش، به خاطر رفتارهای بدش از کسی عذرخواهی نکرد. هیچ‌وقت سعی نکرد مهربان باشد و در نهایت بعد از دو ماه زیبایی‌اش تکراری شد. دیگر دل کسی برایش نمی‌تپید، دیگر جذاب نبود. یک جورهایی همه از او دوری می‌کردند تا اینکه یک روز خودش رفت.
 با رفتن او تازه نگاه همه به دختر معمولی جلب شد. دختر معمولی همیشه به موقع می‌آمد و به موقع هم می‌رفت. دختر معمولی، همان دختر مهربانی بود که هر وقت برای خودش چایی می‌ریخت همکارانش را هم بی‌نصیب نمی‌گذاشت، وقتی یکی سرفه می‌کرد اول از همه او بود که برایش آب جوش می‌آورد، چه روزهای زیادی که به جای بقیه اضافه‌کاری ایستاده بود، همیشه لبخند می‌زد و حال و احوال خانواده‌ی همه را می‌پرسید. تولد تک تک همکاران را یادداشت کرده بود و اولین نفری بود که پیام تبریک می‌فرستاد. همیشه از همه یاد می‌کرد و لبخندش به همکارانش انرژی می‌بخشید. دختر معمولی همیشه اول از همه سلام می‌کرد، زودتر از همه سر‌کار حاضر می‌شد. هیچ‌وقت به خاطر دیر شدن حقوقش اعتراضی نکرد. هیچ‌وقت دلی را نشکست و به کسی طعنه نزد.
این روزها حتی یک لحظه ندیدن دختر معمولی برایم حکم عذاب کشیدن را دارد، همان دختر معمولی که با اخلاقش مرا برای همیشه مطیع خودش کرد و الان یک سال است که همدم همه‌ی لحظه‌ها و همسر همیشگی‌ام شده است. دختری معمولی که با اخلاقش مرا اسیر کرد. برای همه‌ی عمر!

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:55 ] [ شادی ] [ ]


وجودخدا

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛
آرایشگر گفت: “من
باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”
مشتری پرسید: “چرا؟”
آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می‌شدند؟ بچه‌های بی‌سرپرست پیدا می‌شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟ نمی‌توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این چیزها وجود داشته باشد.”

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد؛ چون نمی‌خواست جروبحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده..
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: “به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.”
آرایشگر با تعجب گفت: “چرا چنین حرفی می‌زنی؟ من این‌جا هستم، همین الان موهای تو را کوتاه کردم!”
مشتری با اعتراض گفت: “نه! آرایشگرها وجود ندارند؛ چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی‌شد.”
آرایشگر گفت: “نه بابا؛ آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی‌کنند.”
مشتری تایید کرد: “دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی‌کنند و دنبالش نمی‌گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.”

[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 20:33 ] [ شادی ] [ ]


تولد وبم مبارکککککککککککککککک

3ساله شد

[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 14:54 ] [ شادی ] [ ]


رویاهای کوکی...


[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 19:21 ] [ شادی ] [ ]


مدادرنگی سفید

همه مداد رنگی ها مشغول بودند

به جز مداد سفید

هیچ کس به اون کار نمیداد

همه میگفتند تو به هیچ دردی نمیخوری

یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند

مداد سفید تا صبح کار کرد

ماه کشید مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید

که کوچک و کوچک و کوچکتر شد

و صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی اون دیگه با هیچ رنگی پر نشد

گاه سکوت یک دوست معجزه میکنه

و بهمون میگه که همیشه بودن در فریاد نیست.

[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 11:57 ] [ شادی ] [ ]


کاشششششششششش

صدای خش خش برگها

 عبور آب

چند پرنده ی کوچک

و رفت و آمد چند عابر

این همه دنیای آن نیمکت چوبی بود

گاهی کسی رویش می نشست

یک عابر شاد که با کودکش می خندید

یا  آن پیرمرد تنها که با حسرت آه می کشید

گاهی تکیه گاه چند جوان پرشور

یا جاده ای برای ماشین های چند کودک

چه دنیای زیبایی داشت این نیمکت

آرام برخواست

با خودش می گفت

کاش دنیای من هم

اندکی شبیه به دنیای این نیمکت می شد

کاش ..

[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 11:14 ] [ شادی ] [ ]


روزگار غریببب

دهقانـــ فداکار پیر شده

شنگولـــ منگولــ خودشون شدن گرگ روزگار

کوکبـــ حوصله مهمون نداره ...

کبرا تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه

روباهــ و کلاغــ دستشون تو یه کاسه است ...

حسنکــ گوسفنداشو ول کرده رفته تو یه شرکت ابدارچی شده

ارشــ کمانگیر معتاد شده

شیرینــ خسرو و فرهادو پیچونده با دوس پسرش رفته اسکی

رستمـــ اسبشو فروخته موتور خریده با اسفندیار میرن کیف قاپی


واقعا چی به سر ما ادما اومده؟؟؟

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 14:36 ] [ شادی ] [ ]


پدر عاشقی بسوزه

من سرم توی کار خودم بود 

 

 

 بعد یه روز یه نفرو دیدم

 

 

اون این شکلی بود

 

 

ما اوقات خوبی با هم داشتیم 

 

 

من یه کادو مثل این بهش دادم

 

 

وقتی اون کادومو قبول کرد من اینجوری شدم

 

 

ما تقریبا همه شبها با هم گفت و گو میکردیم

 

 

وقتی همکارام من و اونو توی اداره دیدن اینجوری نگاه میکردن

 

 

و منم اینجوری بهشون جواب میدادم

 

 

اما روز ولنتاین اون یه گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه

 

 

و من اینجوری بودم

 

 

بعدش اینجوری شدم

 

 

احساس من اینجوری بود

 

 

بعد اینجوری شدم

 

 

بله....آخرش به این حال و روز افتادم

 

 

پدر عاشقی بسوزه 

[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 16:11 ] [ شادی ] [ ]


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

 گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن 

 گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

 گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

 گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

 گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن

 گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن 

 پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت:

(مرگ)

[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 18:10 ] [ شادی ] [ ]


گفتگوی غنچه وگل

غنچه با دل گرفته گفت: زندگی لب به روی خنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است گل به خنده گفت

زندگی شکفتن است بازبان سبزرازگفتن است

گفتگوی غنچه وگل باز از غنچه به گوش میرسد

راستی توچه فکرمیکنی؟

من که فکر میکنم گل به راز زندگی اشاره کرد

هرچه باشد اوگل است یکی دوپیرهن بیشتر زغنچه پاره کرده است

[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 22:10 ] [ شادی ] [ ]




آرزو دارم دستی در دستانم بود و مرا نوازش میكرد

ای كاش آن دست، دستان مهربان تو بود!


آرزوی آغوش گرمی را دارم كه مرا در آغوش خود گیرد


و در آغوشش با من با صدای آهسته درد و دل كند


و ای كاش آن آغوش، آغوش گرم تو بود!


آرزوی یك بوسه را دارم!

بوسه ای از سوی یك لب سرخ!

از سوی كسی كه زندگی


من است و با تمام وجود دوستش دارم


كاش و ای كاش آن بوسه از سوی تو بود


آرزوی پرواز دارم، پرواز از این سرزمین بی محبت


میخواهم سفر كنم، سفر بسوی سرزمین خوشبختی ها

                                     و كاش همسفری بود، و آن همسفر من تو بودی!
[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 18:51 ] [ شادی ] [ ]


دارم میمیرم


اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم گفت: من رفتنی ام! گفتم: یعنی چی؟ گفت: دارم میمیرم گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟ گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد. گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟ فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟ گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟ گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟ گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!! یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟ گفت: بیمار نیستم!! هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟ گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟ باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد...ا
[ جمعه یکم مهر 1390 ] [ 16:15 ] [ شادی ] [ ]


درد دل دیوانه


حالا که می فهمم کسی من را نمی فهمد

از زندگی دل میکنم دنیا نمیفهمد

امروز هم تکرار دیروز پریروز است

بی طاقتی فردا وپس فردا نمیفهمد

برگونه هایم ردپای گریه جامانده

ایینه میبیند مرا اما نمیفهمد

دل شوره وسرگرمی هایی کا دارم

راحتی دل طوفانی دریا نمیفهمد

حق میدهم ازدرد من سردرنیاوردی

درد دل دیونه میفهمد

[ چهارشنبه نهم شهریور 1390 ] [ 11:57 ] [ شادی ] [ ]


شعر یعنی؟

شعر يعني با افق يك دل شدن
يا لباسي از شقايق دختن
شعر يعني با وجود خستگي
بر سر پروانه دل سوختن
شعر يعني سري از اسرار عشق
شعر يعني يك ستاره داشتن
شعر يعني يك نگاه خسته را
از كوير گونه اي برداشتن
شعر يعني داستاني نا تمام
شعر يعني جاده اي بي انتها
شعر يعني گفتن از احساس موج
در كنار حسرت پروانه ها
شعر يعني آه سرخ لاله ها
شعر يعني حرف پنهان در نگاه
شعر يعني ترجمان يك نفس
عمق سايه روشن دشت پگاه
شعر يعني يك زلال بي دريغ
شعر يعني راز قلب يك صدف
شعر يعني درد دلهاي نسيم
حرفي از تنهايي سبز علف
شعر يعني تاب خوردن روي موج
در كنار بركه ساحل ساختن
شعر يعني هديه اس از آسمان
بهر ياسي بي نوا انداختن
شعر يعني فصلي از سال نگاه
شعر يعني عاشقانه زيستن
شعر يعني پولكي از عشق را
روي دامان كويري ريختن
شعر يعني حس يك پرواز محض
در ميان آسمان پيدا شدن
شعر يعني در حصار زندگي
غرث در گلواژه رويا شدن
شعر يعني قصه يك آرزو
شعر يعني ابتداي يك غروب
شعر يعني تكه اي از آسمان
شعر يعني وصف يك انسان خوب
شعر يعني قلعه اي از جنس عشق
كم كنم از واژه و حرف و سخن
شعر يعني حرف قلبي سرخ و پاك
نه عبوري ساده چون اشعار من

[ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ] [ 23:48 ] [ شادی ] [ ]


توکه رفتی...

تو که رفتی نفسم گرفته بی تو


 از نگاهم مهــربونی رفته بی تو


 تــوی این شبهای دلگیر


چه جوری بی تو بمونم


چه جـــوری سایه مرگُ


از تــو خـــاطرم بـــرونم


با نم اشــــک تـــو اینجا


غزل غـــم مـی نویسم


زخمـــیه تـــن تـــرانه م


گریه داره چشم خیسم


خاطـــــراتـــم پــاره پاره


آرزوهــــام نیـمـه کــاره


شوقی تو سینه نمونده


نفـس افتاد به شـــماره

[ سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 ] [ 16:35 ] [ شادی ] [ ]


لیلی ومجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست

 بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

 سجده ای زد بر لب درگاه او

پـُر ز لیلا شد دل پـُر آه او

 گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

 بر صلیب عشق...دارم کرده ای

 جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی 
 
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

 من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم

 این تو و لیلای تو ... من نیستم 
 
گفت: ای دیوانه..لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

 من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

 صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره ی  صحرا...نشد

گفتم عاقل می شوی...اما نشد

سوختم در حسرت یک یا رَبت

غیر لیلا ..بر نیامد از لبت 

 روز و شب او را صدا کردی ولی

 دیدم امشب با منی گفتم بلی  

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود 

درس عشقش بیقرارت کرده بود  

 مرد راهش باش تا شاهت کنم 

 صد چو لیلا کشته در راهت کنم  

 

[ پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ] [ 14:32 ] [ شادی ] [ ]


ایوب دلم

دوباره باز می گردی که ایوب دلم گردی 

میان وسعت غم ها انیس ساحلم گردی

به روی دفتر شعرم نگاهی تازه می بینم

خوشادراین شب ساکت چراغ محفلم گردی

دوبازه باز می گردی به روی پرده ی سازم

که شایداین دم اخر جواب مشکلم گردی

نمیدانم چرا امشب عزیز دل نمی ایی

که باجادوی چشمانت دوباره قاتلم گردی

[ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ] [ 19:12 ] [ شادی ] [ ]


عزیزم دوست دارم

عشق یعنی حس گرم انتظار


عشق یعنی از زمستان تا بهار


عشق بامن، با تو معنی میشود

عشق بی من، بی تو تنها میشود


عشق یعنی اشک و آه و سوز دل

عشق یعنی یک خدا از جنس گل


عشق یعنی بت پرستی تا جنون

عشق یعنی کینه از دلها برون


عشق یعنی با یکی پیدا شدن

با یکی همدرد و هم آوا شدن


عشق یعنی آرزوهای بلند

عشق یعنی با همه اشکت بخند


عشق یعنی زندگیم وصله به توست

عشق یعنی قلب من در دست توست


عشق یعنی عشقه من زیبای من

عشق یعنی عزیزم دوستت دارم


[ پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 ] [ 11:1 ] [ شادی ] [ ]


تولد وعید

      سلامم بر همگییییییییییی عیدهمه مبارک امیدوارم سال خیلییییییییییی خوبی داشته باشید 

             دیروزم تولد وبلاگم بود

              تازه 1فروردین تولد منه   تولدمممممممم مبارککککککککک

[ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 21:14 ] [ شادی ] [ ]


واسه ...

نشستم گريه کردم ...              واسه دل خودم ...

واسه دل تو ...                   واسه غصه ي پاييز ...

 واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ...    واسه سربلندي کاج تو زمستون ...

واسه پروانه که سوخت ...  

واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه هم ميتونه باش....

[ سه شنبه سوم اسفند 1389 ] [ 22:27 ] [ شادی ] [ ]


اگر........

 

اگر سر به زیر باشی می گویند احمق است

اگر غمگین باشی میگویند عاشق است

اگر مالت رابا حساب خرج کنی میگویند خسیس است

اگر دست ودل باز باشی می گویند ولخرج است

اگر خوش لباس باشی می گویند ژیگول است

اگر بدلباس باشی می گویند شلخته است

اگر فقیر وبی پول باشی می گویند بی عرضه است

اگرپول دار باشی می گویند اهل زدوبند است

اگر بی قید باشی میگویند لات است

اگر بخندی میگویند همیشه نیشش باز است

اگر اخم کنی می گویند بد اخلاق است

اگر خوش سروزبان باشی میگویند چاخان است

[ یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ] [ 22:37 ] [ شادی ] [ ]


خداحافظ

خداحافظ برو عشقم برو که وقت پروازه
برو که ديدن اشکات منو به گريه ميندازه
نگاه کن آخر راهم نگاه کن آخر جادست
نميشه بعد تو بوسيد نميشه بعد تو دل بست
منو تنها بذار اينجا تو اين روزاي بي لبخند
که بايد بي تو پرپرشه که بايد از نگات دل کند
حلالم کن اگه ميري اگه دوري اگه دورم
اگه با گريه ميخندم حلالم کن که مجبورم
نگو عادت کنم بي تو که ميدوني نميتونم
که ميدوني نفسهامو به ديدار تو مديونم
فداي عطر آغوشت برو که وقت پروازه
برو که بدرقه داره منو به گريه ميندازه
برو عشقم خداحافظ برو تو گريه حلالم کن
خداحافظ برو اما حلالم کن حلالم كن
[ سه شنبه بیست و یکم دی 1389 ] [ 21:22 ] [ شادی ] [ ]


کاش

کاش قلبم دردتنهایی نداشت

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

برگهای آخرتقویم عشق حرفی از یک روزبارانی نداشت

کاش میشد راسرد عشق رابی اختیار پیمودوقربانی نداشت

[ شنبه بیست و هفتم آذر 1389 ] [ 23:4 ] [ شادی ] [ ]


عاشورا

     محرم آمد و ماه عزا شد

               مه جانبازی خون خدا شد

                      جوانمردان عالم را بگویید

                                 دوباره شور عاشوار به پا شد

[ سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 ] [ 21:15 ] [ شادی ] [ ]


فراموشم نکن

فقط میخوام توچشم تونگاه کنم 

دلم می خوادفقط توروصداکنم

رفتی سفر یه وقت فراموشم نکن

من بی کسم توترک اغوشم نکن

چرامی خوای  اشک منو دربیاری

عزیز من مگه دوستم نداری

اگه بری چشمای من گریون میشه

دلت به قلبو مدیون میشه

 دوست ندارم توبری ومن بمونم

هرجاباشی به یادچشمات می خونم

می سپارمت دست خدای مهربون

خیلی میشم از رفتنت دل نگرون

رفتی سفر یه وقت فراموشم نکن

من بی کسم توترک اغوشم نکن

[ جمعه پنجم آذر 1389 ] [ 11:22 ] [ شادی ] [ ]


عشق تو

صدای پای مهتاب                توکوچه میپیچه

 شبهای بی تو بودن                 سرابه هیچ هیچه

من ازنگاه پاکت                      به اسمون ریدم

ازلب هرفرشته                         اسم توروشنیدم

دیدم که اسم پاکت                 رمزدربهشته

خدا توی دل من                           اسم تورو نوشته

به حرمت  نگاهت                       دل ازهمه بریدم

تو آسمون  هفتم                           به عشق تو رسیدم 

[ دوشنبه سوم آبان 1389 ] [ 20:30 ] [ شادی ] [ ]


تودریادی مگر؟

گفتم: تو شيرين مني
گفتا: تو فرهادي مگر؟

گفتم: خرابت مي شوم.
گفتا: تو آبادي مگر؟

گفتم: ندادي دل به من.
گفتا:تو جان دادي مگر؟

گفتم: ز كويت مي روم.
گفتا: تو آزادي مگر؟

گفتم: فراموشم نكن
گفتا: تو در يادي مگر؟

[ پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 ] [ 0:29 ] [ شادی ] [ ]


ستاره

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر
برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.




ادامه مطلب
[ پنجشنبه هشتم مهر 1389 ] [ 13:59 ] [ شادی ] [ ]


عشق از زبان معلم ها

دبیر انگلیسی: عشق تنها کلمه ای است که ed نمی گیرد و به گذشته باز نمی گردد
دبیر ادبیات: عشق آن نیرویی است بین دو انسان. مثل لیلی و مجنون
دبیر تاریخ: عشق تنها قراردادی است که از کشورهای دیگر وارد نمی شود
دبیر دینی: عشق نیرویی الهی و خدادادی است
دبیر ریاضی: عشق رابطه ی دو انسان است و رابطه ی دو انسان مانند رابطه ی سینوس و کسینوس است
دبیر جغرافی: تیرهای عشق از بلندایی به بلندی قله ی آلپ بر قلب وارد می شود
دبیر زمین شناسی: عشق تنها فسیلی است که اثرش هیچگاه از بین نمی رود
دبیر ورزش: عشق تنها توپی است که اوت نمی شود
دبیر فیزیک: عشق همانند نیروی کشش آهن رباست که قلب انسان ها را به سمت خود می کشد
دبیر شیمی: عشق تنها بازی است که بر روی قلب اثر می گذارد و آتشی که از این طریق بر قلب وارد می شود از اسید سوزناکتر است
دبیر هندسه: عشق همانند هاله ای از نور دایره ی قلب انسان را فرا می گیرد
دبیر علوم: میکروب عشق از راه چشم وارد می شود
[ چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389 ] [ 12:36 ] [ شادی ] [ ]